بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل // چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من
+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 17:20 توسط نسل سومی |


کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست // گشته هر گوشه چشم از غم او دریای

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 17:36 توسط نسل سومی |


در اين درگه که گَه گَه کُه کَه و کَه کُه شود ناگه


ز امروزت مشو غره که از فردا نه اي آگه



Dar In Dargah , Ke Gah-Gah Kah , Koh o , Koh Kah Shavad Nagah


Ze Emroozam Masho Gharre , Ke Az Ferda Ne'i Agah

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 13:49 توسط نسل سومی |


۱.از پنجره طبقه سوم می دیدمش وقتی در باد بهاری رقص کنان به چپ راست می رفت.هیا هو و شادابی اش باعث شد تا آن لحظه را در دوربینم ثیت کنم.وقار در چپ و راست شدنش و سر دادن ندای شادابی اش در بهار هنوز در یادم هست.

۲.زمستان است و دانه های برف با خود نمایی و آرام آرام فرود می آیند.از پنجره طبقه دوم باز می بینمش که در زیر برف آرام و با وقار ایستاده.انگار فریاد می کشد و به نگاهم می گوید:"آهای!من همانم،همانی که از بهار و شادابی ام عکس گرفتی".

.......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 13:59 توسط نسل سومی |


صبح بیدار شدم.

اتاق تاریک بود.

رو اندازم را کنار زدم.به خاطر تکان تکان تخت قرژ قرژ صدا داد.(خدا را شکر هم اتاقی ام بیدار نشد تا دوباره....)

از تخت پایین آمدم.کم کم چشمم داشت به تاریکی عادت می کرد و خورشید هم یواش یواش داشت بیرون می آمد تا صبحی نو و روزی جدید را اعلام کند.

قد کشیدم، صورتم را شستم، اما هنوز خواب غلبه داشت.

پنجره نیمه باز اتاق را که نیمه شب برای تعادل دما باز کرده بودم بستم تا بچه ها سرما نخورند.

دیگر لباسم را پوشیده بودم، کفشم را برداشتم و از اتاق خارج شدم، کفشم را جلوی در سویت زمین گذاشتم و پوشیدم، در سویت را باز کردم، از پله ها پایین آمدم، سرما در وجودم تنین انداز شد ، خوابم پرید، از حیاط به سرعت رد شدم، کوچه را پیمودم، خیابان را طی کردم، منتظر تاکسی شدم، تاکسی آمد، سوار شدم و با خود گفتم پیمودن راه همیشگی شروع شد اما در رروزی جدید....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 16:31 توسط نسل سومی |


1.وقتی قبل از طلوع بیدارم تاریکی و سرما را با هم احساس می کنم، حس زیبایی نیست؛اما وقتی در اتاق باز می شود و نور راهرو در اتاق پخش می شود دیگر حسی نیست جز احساس رسیدن به روشنایی.

2.کم کم دارم احساس می کنم زندگی مکانیکی ما دارد شبیه می شود به قبل از طلوعی که دری در آن باز نمی شود.انسان ها دیگر راهروی نورانی را نمی شناسند.آنقدر سردی و تاریکی دیدیم که دیگر روشنایی ها را باور نداریم.

3.چند شب پیش سوار تاکسی شدم، بلافاصله پس از سوار شدن راننده سلام کرد،  آنقدر با این مساله غریب بودم که متوجه سلام راننده نشدم!

4.ما را چه شده؟!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 8:52 توسط نسل سومی |


آمدم بنویسم نشد!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 20:33 توسط نسل سومی |


آمدم که بنویسم.

اما از چه؟شاید از بهت زدگی!چیزی که خود نیز در علت آن سرگردانم. مانده ام در تغییراتی که خودم به وضوح آن را حس می کنم٬ توان را در فکر و ذهن از من ربوده است.

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 23:35 توسط نسل سومی |


دست به نوشتنم انگار کند شده.در این دوره زمانه هم که دیگر  به این راحتی ها نمی توان آهنگری پیدا کرد یا آهنگری نه٬ یک مغازه چاقو تیز کنی هم کافیست تا برویم و بدهیم تیزش کنند.همه چیز دیگر جدید شده و چاقو های لیزری آمده به بازار ولی چه کنیم باید بگردیم که جوینده یابنده است.

صدای استاد از گوشم می گذرد که می خواند"شعله فکن در قفس ای آه آتشین"من هم با خود می گویم" شعله فکن در قفس" شاید که با باز شدن آن دیگر نیازی به تیز کردن چاقوی خیال نباشد. 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 13:1 توسط نسل سومی |


زیبا بود٬زیبا تر از آنچه تصور می کنید.

نیمه شب٬در یک کامیون حمل نمک٬تنها چیزی که در آن تاریکی به چشم می خورد چند متری از جاده است که با نور چراغ های کامیون روشن می شود.گاه گاهی هم یک موش صحرایی دو پا با دم بلند یا عقرب هایی به اندازه کف دست یک مرد بالغ به چشم می خورد.

کامیون ایستاد چراغ ها خاموش شد و ناگهان همه جا را تاریکی مطلق در بر گرفت.از زوین جز آن جایی که پاهاینم روی آن قار گرفه بود هیچ چیزی احساس نمی شد.سرم را بالا گرفتم٬ناگهان احساس غوطه ور شدن در میان زمین و آسمان را پیدا کردم و هیچ چیزی جز گفتن "وااااااااووووووو"به ذهنم نرسید.

انگار دیگر آسمان جای خالی نداشت٬ستاره ها کهکشان ها سیاره ها همه و همه آسمان را پر کرده بودند.آنقدر زیبا بود که عکس گرفتن از ستاره برایم سخت شد٬و در آن زمان کم نمی دانستم اصلا چه کار باید انجام دهم.

آسمان کویر را دیده بودم ولی نه از میان دریاچه ای پر از نمک٬و سطحی آنقدر مسطح که راهنما می گفت هنگام طلوع و غروب هیچ کوهی وجود تدارد که خورشید از میان آن بیرون آید در آن میان فرو رود.خورشید از زمین سر بر می آورد و از سوی دیگر فرود می آید.

و تنها می توان گفت زیبا بود٬زیبا تر از آنچه تصور می کنید.

 ستاره باران

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 13:38 توسط نسل سومی |


ذهنم در گیر کار شده و روز به روز بیشتر در گیر می شوم.از بس در محل کارم روی ذهنم فشار می آورم که وقتی مانند حالا می خواهم نوشته ای را بنگارم تا شاید کمی از بار ذهنی خود را خالی کنم می بینم جز خستگی و خواب آلودگی چیز دیگری نمی یابم.

پس به دنبال فرصتی هستم تاخستگی ذهن را رهانم و بتوانم با خیال آسوده بهنوشتن بنشینم.و حال چیزی جز این در ذهن ندارم....

+ نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 18:41 توسط نسل سومی |


20 می تواند برای هر کسی بهترین نمره باشد.

ولی گذشت 20 سال چطور؟

اموز صبح از خواب بیدارم شدم دیدم 20 سال از عمرم گذشته.پس من روز 30 تیر(برج سرطان)به دنیا آمده ام.

تولدم مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 15:21 توسط نسل سومی |


۲۴ روز از تیر گذشته است.از خواب برمیخیزم و پیاله دولت را در دست می گیرم که شاید امروز بتوانم دولت را به دست بیاورم.

با عجله بیرون می زنم٬سر کوچه تاکسی می گیرم و سوار می شوم.تمام حواسم به این است که هرچه زود تر خودم را به کلاس برسانم.اینجا باید پیاده شوم:

-آقا لطفا هر جا می شه من پیاده می شم.

کرایه را حساب می کنم و از تاکسی خارج می شوم.هنوز چند لحظه از پیاده شدن من نمی گذرد که به عادت هر روزه دوباره دستم را در کیفم می کنم که کیف پولم را بیرون بیاورم ولی ناگهان....

هرچه می گردم چیزی برای بیرون آوردن پیدا نمی کنم:"من که همین الان پول از توی کیفم برداشتم پس کجاست؟"با خودم فکر می کنم ناگهان پیله ای را که از صبح در دست داشتم رها می کنم و انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده٬هویتم رفت!

کیف پولم(تمام کترت های شناسایی٬عابر بانک و خیلی از اسناد شخصی) را در تاکسی جا گذاشتم٬سریع برمی گردم تا شاید تاکسی را پیدا کنم ولی دیگر دیر شده. ناگهان انگار تمام دنیا تغییر کرد.یا شاید هم دید من تغییر کردنمی دانم ولی انگار در یک لحظه هیچ چیز ندارم حس کودکی را پیدا می کنم که دیروز در خیابان دستش از دست مادرش رها شده بود و سرگردان به هر جا سرک می کشد.

خودم را جمع می کنم٬هنوز مقداری پول در جیب شلوارم پیدا می شود٬ترجیح می دهم خودم را به کلاس برسانم اتفاقی است که رخ داده و داغ داری من کاری را چاره نمی کند.پس دوباره پیاله را که از دستم رها شده بود بر می دارم راه می افتم. این بار که نشد ولی شاید دولت را در جایی دیگر بیابم.

راه افتادم و خودم را با اندک تاخیری به کلاس رساندم٬و تا الان که دارم این ها را می نگارم جز در آن اتفاق صبح دولت مرا یاری کرده یا حداقل از دور نگاهی به من داشته.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 2:34 توسط نسل سومی |


همه چی آرومه...من چقدر خوشحالم

خب همیشه که نباید از دلتنگی ها گفت.من خوشحالم.راضی از زندگی و شاکر خداوند که مرا در این جایگاه گذاشت.الان رفتم کنار دیوان حافظ گفتم یه بار هم در خوشی رجوع کنم که این بیت آمد:

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود///تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

***(حالا دارم به این فکر می کنم که اگر حافظ نبود به که روی می آوردیم؟ولی حالا که هست٬ باید کمال استفاده را ببریم.)***

نمی دانم چرا اکثر از غم ها می نویسم ولی شاید به عنوان یک نسل سومی به غم عادت کرده ام٬در ظاهر به یک صورت و در درون به شکلی دیگر هستم.ولی من دارم فکر می کنم که دوباره نمی خواهم مدام از تنگ بودن عرصه بر خود بنویسم و حالا شاید این شروعی باشد بر شادی نویسی.شروعی بر"دولت من" ....


*دولت به معنای خوشبختی و خوشحالی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 14:17 توسط نسل سومی |


آیا آزاد مردی نیست که این لقمه جویده حرام دنیا را به اهلش واگذارد؟

بهایی برای جان شما جز بهشت نیست.پس به کمتر از آن نفروشید.

امام علی(ع)

این جمله را یکی از دوستانم چند شب پیش برایم فرستاد و با چند پیامی که بعد از آن رد و بدل شد ذهن خالی مرا سخت در گیر کرد تا بار دیگر به فکر فرو رود شاید دوباره بتوانم خود را باز یابم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 17:36 توسط نسل سومی |


دست هایم خالیست...

و ذهنی دارم خالی تر از آنها....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:30 توسط نسل سومی |


دیگر نیست!دیگر آن آدمی که من می شناختم نیست!تغییر کرده.شور نشاط دوران دبیرستان - که با هم  کلی آدم را سر کار می گذاشتیم ندارد.دیگر آن بچه سیاسی هم نیست.گقتم که تمام وجودش تغییر کرده و پایبندی خود را به این جمله که می گوید:"تنها اصل ثابت در انسان اصل تغییر است."ثابت کرده.اما...درد از آنجا شروع می شود که به جای پیشرفت عقب گردی کرده اساسی.

حالا با این اوضاع من مانده ام با خیل عظیم دوستان در مقابلش که همه داریم برای این تغییر او را ملامت می کنیم و او که گوشش بدهکار حرف هیچ کسی نیست و تنها تمام آلام را برای خود ترسیم می کند و خود را تنها می پندارد.شاید هم تا حدی درست فکر کرده باشد ولی نه تا این حد که از همه چیز دل بکند و بخواهد زود تر از زمان تعین شده خود را از این زندگی خلاص کند و به دیار باقی بشتابد.

امروز صبح با او تماس گرفتم تا هم بعد از مدتی رسم دوستی را به بیاورم و هم برای کاری که از قبل قرار بود آن را با همکاری او انجام دهم برنامه ریزی کنم اما....

اما با فردی مواجه شدم پژمرده و نا امید از همه چیز که صدای او آنچنان وحشتی را در دلم انداخت که تمام اعضا و جوارح بدنم را به لرزه آورد.در آن لحظه تنها فکری که از ذهنم گذشت این بود که از خدا خواستم تا در کمترین زمان در کنار او باشم شاید که بتوانم حال او را بهتر کنم ولی چه آرزوی دست نیافتنی ای بود....با این حال هنوز امید وارم تا زمانی که خودم را به او می رسانم سالم و سرزنده باشد مانند گل های بهاری. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 19:54 توسط نسل سومی |


تیک تاک،تیک تاک ... ثانیه ها داشت کم کم به لحظه تحویل سال نزدیک می شد،گوش همه تیز شده بود تا هر چه زودتر با شنیدن ساز سورنا و صدای توپ آمدن سال نو را به یکدیگر تبریک بگویند.

همه  در انتظار تحویل سال بودند،ساعت از 9و پنج دقیقه هم گذشت ولی دریغ از هیچ صدای آشنایی که آمدن سال نو را نوید دهد به گوش نرسید اما با وجود اینها باز هم سال نو و بهاری دیگر آمده بود و الآن که من دارم می نویسم دو روز از بهار گذشته...!

سال نو بر همگی مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 23:16 توسط نسل سومی |


عجله دارم٬باید هرچه زود تر به محل کارم برسم٬امروز بر خلاف معمول سوار تاکسی شده ام.نمی دانم چرا هر وقت عجله دارم ثانیه های چراغ سر چهار راه بیشتر می شود.

پسرک گل فروشی از کنار پنجره عبور می کندو من به این فکر می کنم که هرچه من برای زیاد بودن ثانیه ها در دلم به زمین و زمان بد می گویم این پسر خوشحال تر می شود.تا جایی که باید پیاده شوم راه زیادی نمانده٬ ترجیح می دهم ثانیه های عمرم را به جای شمردن ثانیه های چراغ حداقل به پیاده روی بگذرانم کرایه را حساب می کنم٬"ببخشید خانوم اجازه میدید.من پیاده می شم".مسافر جلویی که از ماشین آمد بیرون من هم پیاده می شوم و شروع می کنم به پیاده روی.

ترجیح می دهم به جای شنیدن صدای اگزوز ماشین ها در زیر این آسمان آبی ـ که دیدن آن در تهران غنیمت بزرگی است ـ هدفون را در گوشم بگذارم و کمی از صدای بیرون فارغ شوم.

در این پیاده روی کمی فرصت دارم فکر کنم٬فکر کنم به پیشنهادی که یکی از دوستانم از طرف یکی از دوستانش به من داد."بپذیرم یا نه٬وا کنشم چه باشد٬اصلا چرا من؟!"هنوز نمی دانم.شاید هر کس دیگری جای من باشد می پذیرد شاید هم نه.بیشتر که به این پیشنهاد فکر می کنم می بینم که روزی دوست داشتم کسی چنین پیشنهادی را به من بدهد(مثل فیلم ها) ولی حالا که پیش آمده ....

به خودم می آیم٬"سعادت٬سعادت٬سعادت آباد آقا؟!"سوار می شوم.منتظر می مانم تا سه مسافر دیگر از راه برسند.ماشین حرکت می کند.هنوز هدفن در گوشم است و آهنگ می خواند.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 22:11 توسط نسل سومی |


از خودم نا امید شدم.فهمیدم که خودم نمی توانم به خودم اعتماد کنم٬پس نیازی دارم به بازیابی که امید وارم بازش یابم دوباره....

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 1:32 توسط نسل سومی |