کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست // گشته هر گوشه چشم از غم او دریای
در اين درگه که گَه گَه کُه کَه و کَه کُه شود ناگه
ز امروزت مشو غره که از فردا نه اي آگه
Dar In Dargah , Ke Gah-Gah Kah , Koh o , Koh Kah Shavad Nagah
Ze Emroozam Masho Gharre , Ke Az Ferda Ne'i Agah
۲.زمستان است و دانه های برف با خود نمایی و آرام آرام فرود می آیند.از پنجره طبقه دوم باز می بینمش که در زیر برف آرام و با وقار ایستاده.انگار فریاد می کشد و به نگاهم می گوید:"آهای!من همانم،همانی که از بهار و شادابی ام عکس گرفتی".
.......
اتاق تاریک بود.
رو اندازم را کنار زدم.به خاطر تکان تکان تخت قرژ قرژ صدا داد.(خدا را شکر هم اتاقی ام بیدار نشد تا دوباره....)
از تخت پایین آمدم.کم کم چشمم داشت به تاریکی عادت می کرد و خورشید هم یواش یواش داشت بیرون می آمد تا صبحی نو و روزی جدید را اعلام کند.
قد کشیدم، صورتم را شستم، اما هنوز خواب غلبه داشت.
پنجره نیمه باز اتاق را که نیمه شب برای تعادل دما باز کرده بودم بستم تا بچه ها سرما نخورند.
دیگر لباسم را پوشیده بودم، کفشم را برداشتم و از اتاق خارج شدم، کفشم را جلوی در سویت زمین گذاشتم و پوشیدم، در سویت را باز کردم، از پله ها پایین آمدم، سرما در وجودم تنین انداز شد ، خوابم پرید، از حیاط به سرعت رد شدم، کوچه را پیمودم، خیابان را طی کردم، منتظر تاکسی شدم، تاکسی آمد، سوار شدم و با خود گفتم پیمودن راه همیشگی شروع شد اما در رروزی جدید....
2.کم کم دارم احساس می کنم زندگی مکانیکی ما دارد شبیه می شود به قبل از طلوعی که دری در آن باز نمی شود.انسان ها دیگر راهروی نورانی را نمی شناسند.آنقدر سردی و تاریکی دیدیم که دیگر روشنایی ها را باور نداریم.
3.چند شب پیش سوار تاکسی شدم، بلافاصله پس از سوار شدن راننده سلام کرد، آنقدر با این مساله غریب بودم که متوجه سلام راننده نشدم!
4.ما را چه شده؟!
اما از چه؟شاید از بهت زدگی!چیزی که خود نیز در علت آن سرگردانم. مانده ام در تغییراتی که خودم به وضوح آن را حس می کنم٬ توان را در فکر و ذهن از من ربوده است.
ادامه دارد
صدای استاد از گوشم می گذرد که می خواند"شعله فکن در قفس ای آه آتشین"من هم با خود می گویم" شعله فکن در قفس" شاید که با باز شدن آن دیگر نیازی به تیز کردن چاقوی خیال نباشد.
نیمه شب٬در یک کامیون حمل نمک٬تنها چیزی که در آن تاریکی به چشم می خورد چند متری از جاده است که با نور چراغ های کامیون روشن می شود.گاه گاهی هم یک موش صحرایی دو پا با دم بلند یا عقرب هایی به اندازه کف دست یک مرد بالغ به چشم می خورد.
کامیون ایستاد چراغ ها خاموش شد و ناگهان همه جا را تاریکی مطلق در بر گرفت.از زوین جز آن جایی که پاهاینم روی آن قار گرفه بود هیچ چیزی احساس نمی شد.سرم را بالا گرفتم٬ناگهان احساس غوطه ور شدن در میان زمین و آسمان را پیدا کردم و هیچ چیزی جز گفتن "وااااااااووووووو"به ذهنم نرسید.
انگار دیگر آسمان جای خالی نداشت٬ستاره ها کهکشان ها سیاره ها همه و همه آسمان را پر کرده بودند.آنقدر زیبا بود که عکس گرفتن از ستاره برایم سخت شد٬و در آن زمان کم نمی دانستم اصلا چه کار باید انجام دهم.
آسمان کویر را دیده بودم ولی نه از میان دریاچه ای پر از نمک٬و سطحی آنقدر مسطح که راهنما می گفت هنگام طلوع و غروب هیچ کوهی وجود تدارد که خورشید از میان آن بیرون آید در آن میان فرو رود.خورشید از زمین سر بر می آورد و از سوی دیگر فرود می آید.
و تنها می توان گفت زیبا بود٬زیبا تر از آنچه تصور می کنید.

پس به دنبال فرصتی هستم تاخستگی ذهن را رهانم و بتوانم با خیال آسوده بهنوشتن بنشینم.و حال چیزی جز این در ذهن ندارم....
ولی گذشت 20 سال چطور؟
اموز صبح از خواب بیدارم شدم دیدم 20 سال از عمرم گذشته.پس من روز 30 تیر(برج سرطان)به دنیا آمده ام.
تولدم مبارک
با عجله بیرون می زنم٬سر کوچه تاکسی می گیرم و سوار می شوم.تمام حواسم به این است که هرچه زود تر خودم را به کلاس برسانم.اینجا باید پیاده شوم:
-آقا لطفا هر جا می شه من پیاده می شم.
کرایه را حساب می کنم و از تاکسی خارج می شوم.هنوز چند لحظه از پیاده شدن من نمی گذرد که به عادت هر روزه دوباره دستم را در کیفم می کنم که کیف پولم را بیرون بیاورم ولی ناگهان....
هرچه می گردم چیزی برای بیرون آوردن پیدا نمی کنم:"من که همین الان پول از توی کیفم برداشتم پس کجاست؟"با خودم فکر می کنم ناگهان پیله ای را که از صبح در دست داشتم رها می کنم و انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده٬هویتم رفت!
کیف پولم(تمام کترت های شناسایی٬عابر بانک و خیلی از اسناد شخصی) را در تاکسی جا گذاشتم٬سریع برمی گردم تا شاید تاکسی را پیدا کنم ولی دیگر دیر شده. ناگهان انگار تمام دنیا تغییر کرد.یا شاید هم دید من تغییر کردنمی دانم ولی انگار در یک لحظه هیچ چیز ندارم حس کودکی را پیدا می کنم که دیروز در خیابان دستش از دست مادرش رها شده بود و سرگردان به هر جا سرک می کشد.
خودم را جمع می کنم٬هنوز مقداری پول در جیب شلوارم پیدا می شود٬ترجیح می دهم خودم را به کلاس برسانم اتفاقی است که رخ داده و داغ داری من کاری را چاره نمی کند.پس دوباره پیاله را که از دستم رها شده بود بر می دارم راه می افتم. این بار که نشد ولی شاید دولت را در جایی دیگر بیابم.
راه افتادم و خودم را با اندک تاخیری به کلاس رساندم٬و تا الان که دارم این ها را می نگارم جز در آن اتفاق صبح دولت مرا یاری کرده یا حداقل از دور نگاهی به من داشته.
خب همیشه که نباید از دلتنگی ها گفت.من خوشحالم.راضی از زندگی و شاکر خداوند که مرا در این جایگاه گذاشت.الان رفتم کنار دیوان حافظ گفتم یه بار هم در خوشی رجوع کنم که این بیت آمد:
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود///تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
***(حالا دارم به این فکر می کنم که اگر حافظ نبود به که روی می آوردیم؟ولی حالا که هست٬ باید کمال استفاده را ببریم.)***
نمی دانم چرا اکثر از غم ها می نویسم ولی شاید به عنوان یک نسل سومی به غم عادت کرده ام٬در ظاهر به یک صورت و در درون به شکلی دیگر هستم.ولی من دارم فکر می کنم که دوباره نمی خواهم مدام از تنگ بودن عرصه بر خود بنویسم و حالا شاید این شروعی باشد بر شادی نویسی.شروعی بر"دولت من" ....
*دولت به معنای خوشبختی و خوشحالی
![]()
![]()
![]()
![]()
آیا آزاد مردی نیست که این لقمه جویده حرام دنیا را به اهلش واگذارد؟
بهایی برای جان شما جز بهشت نیست.پس به کمتر از آن نفروشید.
امام علی(ع)
این جمله را یکی از دوستانم چند شب پیش برایم فرستاد و با چند پیامی که بعد از آن رد و بدل شد ذهن خالی مرا سخت در گیر کرد تا بار دیگر به فکر فرو رود شاید دوباره بتوانم خود را باز یابم.
و ذهنی دارم خالی تر از آنها....
حالا با این اوضاع من مانده ام با خیل عظیم دوستان در مقابلش که همه داریم برای این تغییر او را ملامت می کنیم و او که گوشش بدهکار حرف هیچ کسی نیست و تنها تمام آلام را برای خود ترسیم می کند و خود را تنها می پندارد.شاید هم تا حدی درست فکر کرده باشد ولی نه تا این حد که از همه چیز دل بکند و بخواهد زود تر از زمان تعین شده خود را از این زندگی خلاص کند و به دیار باقی بشتابد.
امروز صبح با او تماس گرفتم تا هم بعد از مدتی رسم دوستی را به بیاورم و هم برای کاری که از قبل قرار بود آن را با همکاری او انجام دهم برنامه ریزی کنم اما....
اما با فردی مواجه شدم پژمرده و نا امید از همه چیز که صدای او آنچنان وحشتی را در دلم انداخت که تمام اعضا و جوارح بدنم را به لرزه آورد.در آن لحظه تنها فکری که از ذهنم گذشت این بود که از خدا خواستم تا در کمترین زمان در کنار او باشم شاید که بتوانم حال او را بهتر کنم ولی چه آرزوی دست نیافتنی ای بود....با این حال هنوز امید وارم تا زمانی که خودم را به او می رسانم سالم و سرزنده باشد مانند گل های بهاری.
تیک تاک،تیک تاک ... ثانیه ها داشت کم کم به لحظه تحویل سال نزدیک می شد،گوش همه تیز شده بود تا هر چه زودتر با شنیدن ساز سورنا و صدای توپ آمدن سال نو را به یکدیگر تبریک بگویند.
همه در انتظار تحویل سال بودند،ساعت از 9و پنج دقیقه هم گذشت ولی دریغ از هیچ صدای آشنایی که آمدن سال نو را نوید دهد به گوش نرسید اما با وجود اینها باز هم سال نو و بهاری دیگر آمده بود و الآن که من دارم می نویسم دو روز از بهار گذشته...!
سال نو بر همگی مبارک
پسرک گل فروشی از کنار پنجره عبور می کندو من به این فکر می کنم که هرچه من برای زیاد بودن ثانیه ها در دلم به زمین و زمان بد می گویم این پسر خوشحال تر می شود.تا جایی که باید پیاده شوم راه زیادی نمانده٬ ترجیح می دهم ثانیه های عمرم را به جای شمردن ثانیه های چراغ حداقل به پیاده روی بگذرانم کرایه را حساب می کنم٬"ببخشید خانوم اجازه میدید.من پیاده می شم".مسافر جلویی که از ماشین آمد بیرون من هم پیاده می شوم و شروع می کنم به پیاده روی.
ترجیح می دهم به جای شنیدن صدای اگزوز ماشین ها در زیر این آسمان آبی ـ که دیدن آن در تهران غنیمت بزرگی است ـ هدفون را در گوشم بگذارم و کمی از صدای بیرون فارغ شوم.
در این پیاده روی کمی فرصت دارم فکر کنم٬فکر کنم به پیشنهادی که یکی از دوستانم از طرف یکی از دوستانش به من داد."بپذیرم یا نه٬وا کنشم چه باشد٬اصلا چرا من؟!"هنوز نمی دانم.شاید هر کس دیگری جای من باشد می پذیرد شاید هم نه.بیشتر که به این پیشنهاد فکر می کنم می بینم که روزی دوست داشتم کسی چنین پیشنهادی را به من بدهد(مثل فیلم ها) ولی حالا که پیش آمده ....
به خودم می آیم٬"سعادت٬سعادت٬سعادت آباد آقا؟!"سوار می شوم.منتظر می مانم تا سه مسافر دیگر از راه برسند.ماشین حرکت می کند.هنوز هدفن در گوشم است و آهنگ می خواند.
از خودم نا امید شدم.فهمیدم که خودم نمی توانم به خودم اعتماد کنم٬پس نیازی دارم به بازیابی که امید وارم بازش یابم دوباره....
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


